تبليغاتX
:: به زبان دنیا ::


قطاری را که می خواستم ببینم /رفته بود ./انگار تمام وقتم را /صرف سوار و پیاده شدن کردم ./فکرم را فروختم ./رویاهایم را بخشیدم . /و فردا/به جستجوی دیروز خواهم رفت/اما تا آن زمان ......

 

شلدون آلن سیلور استاین، شاعر ، نویسنده ،کاریکاتوریست ، آهنگساز و خواننده آمریکایی در 25 سپتامبر 1930 در شیکاگو به دنیا آمد و دردهم ماه می سال 1999  

بر اثر حمله قلبی در گذشت .

مهمترین آثار سیلوراستاین :

لافکادیو ( شیری که جواب گلوله را با گلوله داد .)،درخت بخشنده ،جایی که پیاده رو تمام می شود ،نوری در اتاقک زیر شیروانی ،بالا افتادن ،یک زرافه ونصفی،در جستجوی قطعه گمشده،آشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ،.....

 

The lady with the torch in her hand

Stood in the bay on a cold grey down

Stood in the bay and looked out upon her troubled land.

The lady looked over the bay,

Looked to the south where the streets ran red

Looked to her children who suffered land bled,

And the lady looked away.

The she looked to the east where men were marching,

And saw a bitterness and hate

In the eyes of those who couldn't change

And those who couldn't wait.

The lady saw a faces of black,

Felt the anguish and heard the cries

Saw a pain in a million eyes,

But the lady turned her back.

Then she remembered a promise forgot

For over a hundred years

And the cries and the shouts of freedom now

Come ringin' , ringin' in her ears.

The lady with the torch in her hand

Looked to a dream that had almost died

Looked to the heavens then bowed her head

In shame and cried.

 

 

بانوی مشعل به دست

بانوی مشعل به دست

در سحر گاه خاکستری و سرد

ایستاد کنار خلیج

خیره بر سرزمینی که آشفته بود

بانو   خلیج را دید

و غرب را

که  در خیابانهایش جویبار خون بود .

کودکانش را دید

رنجدیده و خونین

و بانو به دوردستها خیره شد .

 

بانو نگاهی کرد

شرق را دید

سربازانی را که رژه میرفتند .

تلخی و نفرت

در چشمهایی دید که صبور نبودند

که نمی خواستند تغییر کنند .

بانو سیاهان را دید .

اندوه را حس کرد

گریه ها را شنید .

درد را در هزاران چشم دید .

اما بانو بر گشت .

 

سپس عهدی را که سالها  فراموش شده بود .

به خاطر آورد .

و طنین آزادی و غریو شادی

در گوشهایش به اوج رسید .

بانوی مشعل به دست

رویایی را دید که مرده بود

به آسمان نگاه کرد .

خم شد و گریست .

 ************************************************************

LIFE AIN'T EASY

 

Well here I am in the wind again

Floating where it takes me

Laughing and splashing in the summer sun

Until the alarm clock wakes me

Then it's coffee and a kiss and two cigarettes

And I'm back out in the cold weather

Chasing my dreams-but I just can't seem

To rub two coins together

Life ain't easy , life ain't easy

And nothing comes free

Life ain't easy , and nothing is free

For you and for me

That woman she don't understand

The way my mind keeps drifting

And the lord don't always lend a hand

When my poor heart needs lifting

Are wife and kids really all there is

Or is there something better?

And how much soul must a poor man sell

To rub two coins together

 

زندگی آسان نیست

دوباره در جریان باد قرار گرفتم

به هـرکجا که مرا ببرد روان می شوم

 در آفتاب تابستان میخندم و تن به آب میزنم

تا زمانی که ساعت شماطه ای بیدارم کند

بعد از یک فنجان قهوه ، یک بوسه و کشیدن دو سیگار

به هوایی سرد باز می گردم

به دنبال رویا هایم میروم ، اما به نظر می آید حتی

نخواهم توانست پولی جمع کنم

زندگی آسان نیست ، زندگی آسان نیست

و هیچ چیز ساده به دست نمی آید

زندگی آسان نیست ، و هیچ چیز رایگان نیست

نه برای تو و نه برای من

آن زن درک نمی کند

راهی را که ، ذهن من به آن سو جریان دارد

و خدا همیشه کمک نمی کند

زمانی که قلب بی نوای من نیاز به نشاط دارد

آیا زن و بچه ها تمام آنچه هستند که در زندگی وجود دارند؟

یا چیزهای بهتری نیز هست؟

چقدر یک مرد بینوا باید از روحش مایه بگذارد

تا بتواند پولی جمع کند

 

IT WENT FROM SO GOOD… TO SO BAD… SO SOON

It went from so good… to so bad… so soon

But nobody told me , so I never new

It goes from so good, to so bad, so soon

It went from sunshine… to shade… to rain

It went from passion… to pleasure… to pain

From singing sweet love songs, To crying the blues

So good… to so bad… so soon

It started with words like forever

And went from always, to sometimes, to never

From give me some loving…to give me some room

So good… to so bad… so soon

It went from so good… to so bad… so soon

But nobody told me, so I never new

It goes from so good, to so bad, so soon

 

خیلی خوب... خیلی زود... تبدیل به خیلی بد شد

خیلی خوب... خیلی زود.. تبدیل به خیلی بد شد

اما هیچ کس به من نگفت، و من هرگز ندانستم

که خیلی خوب ، چقدر زود، تبدیل به خیلی بد می شود

تابش آفتاب... مبدل به سایه شد... به باران...

شور و شوق... تبدیل به لذت شد... به درد...

آوازهای شیرین عاشقانه ، تبدیل به سر دادن سرودهای غمگین شد

از خیلی خوب... به خیلی بد... خیلی زود...

با واژه هایی همچون "تا ابد" شروع شد

و از " همیشه " به " بعضی وقت " تبدیل شد ، به " هرگز "

از دوستم بدار ، به " جایی هم در قلبت برای من داشته باش " تغییر کرد

خیلی خوب... خیلی زود.. تبدیل به خیلی بد شد

اما هیچ کس به من نگفت، و من هرگز ندانستم

که خیلی خوب ، چقدر زود، تبدیل به خیلی بد می شود 

*********************************************************************

ترجمه : مهدی رحیمی

 

 

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:15 توسط خشت |


 

 

 

ولادیمیر مایاکوفسکی

 چنین گفتم /زرتشت وار /از وعظ/ مسیح گونه /جلجتاها بر پا شد /در پتروگراد /در مسکو/ در اودسا/در کی اف /شنوندگانم /یک صدا/ بانگ برداشتند: /بر صلیبش کنید! /بر صلیب! /ای آدم ها دردم می دهید/ اما عزیزتان می دارم /نزدیکتان می دانم /آیا ندیده اید /لیسه ی سگ را/ بر /دست سنگ انداز؟

"اگر می خواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم"

ولادیمیر مایاکوفسکی، (زاده ۱۹ ژوئیه، ۱89۳ - درگذشته ۱۴ آوریل، ۱۹۳۰) شاعر درام‌نویس و فوتوریست (آینده‌گرای) انقلابی روسی در روستای   کوتائیسی استان گرجستان   دیده به جهان گشود. وی در دوران خلاقیت و فعالیت‌های هنری یکی از استادان سبک فوتوریسم بود و همگام با خیزش‌های انقلابی در روسیه رشد یافت و پس از انقلاب بلشویکی روسیه و در دوران حکومت شوروی یکی از نام‌آورترین شاعران عصر خود بود.

این شاعر فوتوریست انقلابی روسی از سن ۱۴ سالگی به عضویت حزب بلشویک درآمد و از سال‌های قبل از انقلاب فعالیت هنری و سیاسی خود را آغاز نمود. وی در شعر روسی وزن، الفاظ، عبارات، تمثیل‌ها و استعارات تازه و بدیع پدید آورد، با دنبال نمودن سبک آینده‌گرایانه آثار خود را خلق می‌‌نمود ولی به همه اصول این سبک پایبند نبود و روش خاص خود را دنبال می‌‌کرد.

مایاکوفکسی از اتخاذ هیچ وسیله‌ای برای انتشار افکار و آثار خود باک نداشت و حتی در کوچه‌ها قدم می‌‌زد و برای مردم شعر می‌‌خواند. حکایت می‌‌کنند: «در سال‌های جنگی داخلی در روسیه او به جبهه‌های جنگ می‌‌رفت و در سنگرها اشعار خود را برای سربازان می‌‌خواند. مردم از اشعار او الهام گرفته، بی مهابا به جنگ می‌شتافتند. او با صدایی رسا و پرجوش و خروش در رادیو آثار خود را می‌خواند و مردم آن اشعار را فورا حفظ می‌کردند...»

از سیزده جلد میراث ادبی مایاکوفکسی، دوازده جلد آن بعد از انقلاب به وجود آمده است. او ادبیات منظوم و شعر را با واقعیت نزدیک کرده آن را در خدمت نیازمندی‌های معاصر گذاشت و تبدیل به سلاحی برای مبارزه در راستای اهداف خود نمود. مایاکوفکسی از اشعار کلاسیک لذت می‌‌برد اما بندهٔ آن‌ها نمی‌شد. او می‌گفت: هنر باید با زندگی درآمیخته بشود. یا باید در هم آمیخته شود یا باید نابود بشود.

مایاکوفکسی در سال ۱۹۳۰ به ضرب گلوله به زندگی خود پایان داد و بدین‌گونه دیده از جهان فرو بست. وی پیش از مرگ بر برگه‌ای نگاشت: «برای همه... می‌‌میرم...» بسیاری معتقدند علت خودکشی او سرخوردگی شدید از وضعیت اجتماعی و سیاسی اتحاد شوروی در آن زمان بود.

جسد وی در گورستان بزرگان انقلاب دفن گردید. وی در شوروی بزرگ‌ترین شاعر دورهٔ انقلابی لقب گرفته بود.

 

 

           

اين شعر را پس از خودكشي ماياكوفسكي در جيب او يافتند؛ظاهرا آخرين شعر اوست

 

Past one o’clock

Past one o’clock. You must have gone to bed.
The Milky Way streams silver through the night.
I’m in no hurry; with lightning telegrams
I have no cause to wake or trouble you.
And, as they say, the incident is closed.
Love’s boat has smashed against the daily grind.
Now you and I are quits. Why bother then
To balance mutual sorrows, pains, and hurts.
Behold what quiet settles on the world.
Night wraps the sky in tribute from the stars.
In hours like these, one rises to address

The ages, history, and all creation

ساعت از یک گذشته ،

اکنون تو در خوابی.

و راه شیری نقره می پاشد به روی شب .

شتابیم نیست .

حتی تلگراف های مهم نیز

مرا وا نمی دارند تا خوابت را بر هم زنم .

و همانطور که می گویند

"آنچه نباید اتفاق افتاد ه".

قایق عشق به کسالت روزها برخورد کرده است .

حالا من و تو رهاییم

پس رنج چرا ؟

تا دردها و

غصه ها

و زخم ها را تقسیم کنیم .

بنگر !چه میگذرد آرام بر زمین

شب چراغان  میکند آسمان را

به پاس  ستارگان.

در شبی این چنین،

انسان قیام میکند

تا خطاب کند

 اعصار،

تاریخ،

 و

تمام خلقت را .

 

 

ترجمه :  فیروزه مهدی پور

 

***************************************************************

 

          Mayakovsky

Call To Account!

The drum of war thunders and thunders.
It calls: thrust iron into the living.
From every country
slave after slave
are thrown onto bayonet steel.
For the sake of what?
The earth shivers
hungry
and stripped.
Mankind is vapourised in a blood bath
only so
someone
somewhere
can get hold of Albania.
Human gangs bound in malice,
blow after blow strikes the world
only for
someone’s vessels
to pass without charge
through the Bosporus.
Soon
the world
won’t have a rib intact.
And its soul will be pulled out.
And trampled down
only for someone,
to lay
their hands on
Mesopotamia.
Why does
a boot
crush the Earth — fissured and rough?
What is above the battles’ sky -
Freedom?
God?
Money!
When will you stand to your full height,
you,
giving them your life?
When will you hurl a question to their faces:
Why are we fighting?
  

 

طبل جنگ می غرد :

 

ندا میدهد :

            نیزه در بدن زنده ها فرو کنید

از هر کشوری ،

             برده در پی برده،

                                   انداخته شده اند روی نیزه های فولادین .

برای کدامین هدف ؟

زمین بر خود میلرزد

                       گرسنه و برهنه ...

نژاد انسان ،  در یک جنگ خونین به فنا میرسد .

تنها به این خاطر ،

                    که کسی ،

                               در جایی،

بتواند آلبانی را تسخیر کند .

 

آدمیان در بند بداندیشی...

                                     با هر دمش هجوم می برند  بر سرجهان

تنها به این خاطر ،

                   که کسی،

                           کشتی هایش

                                   بی هیچ هزینه ای

                                                             از میان بوسفور بگذرد .

طولی نمی کشد ،

حتی باریکه ای ، دست نخورده در جهان باقی نمی ماند .

و روح زمین از جسمش رانده خواهد شد،

لگد مال

تنها به این خاطر ،

                           که کسی ،

                                              بین النهرین رادر دستان خود بگیرد .

چرا یک چکمه زمین را له میکند ؟

                                زخم میزند ؟

ناهموار می سازد ؟

بالای آسمان نبردها چیست ؟

آزادی ؟

         خدا ؟

                   پول ؟

شما ، کی تمام قد خواهید ایستاد ؟

شما ،

     آیا زندگی خود را به آنها می بخشید ؟

کی  این سوال را  به صورتشان  پرت خواهید کرد ؟

                                                                 که چرا می جنگیم ؟

 

 

 

 

 

ترجمه : مهدی رحیمی

 

+نوشته شده درسه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:8 توسط خشت |


 

Thrushes
 

 

Terrifying are the attent sleek thrushes on the lawn,
More coiled steel than living - a poised
Dark deadly eye, those delicate legs
Triggered to stirrings beyond sense - with a start, a bounce,
a stab
Overtake the instant and drag out some writhing thing.
No indolent procrastinations and no yawning states,
No sighs or head-scratchings. Nothing but bounce and stab
And a ravening second.

Is it their single-mind-sized skulls, or a trained
Body, or genius, or a nestful of brats
Gives their days this bullet and automatic
Purpose? Mozart's brain had it, and the shark's mouth
That hungers down the blood-smell even to a leak of its own
Side and devouring of itself: efficiency which
Strikes too streamlined for any doubt to pluck at it
Or obstruction deflect.

With a man it is otherwise. Heroisms on horseback,
Outstripping his desk-diary at a broad desk,
Carving at a tiny ivory ornament
For years: his act worships itself - while for him,
Though he bends to be blent in the prayer, how loud and
above what
Furious spaces of fire do the distracting devils
Orgy and hosannah, under what wilderness
Of black silent waters weep.

Ted Hughes

 

+نوشته شده درچهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:59 توسط خشت |